تبليغاتX
کلبه تاریک من

کلبه تاریک من

می روم غمگین و نالان

لحظه‌ها را قدر دان همدلیها، لذت دیدار را... خوب می‌دانم که یک دو روزی دیگر، فرصتم می‌میرد می‌رسد وقت سفر؛ بعد از آن هم شاید که نگاه من و تو، باز در حسرت دیدار بمانند ولی؛ من به این معتقدم: زندگی یک لحظه است و همین یک لحظه، مملو از خاطره‌هاست... لحظه‌ها را قدر دان... می‌رسد وقت سفر یک دو روزی دیگر

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت11:4توسط مهرنوش | |

زندگی دفتری از خاطره هاست ..........

یک نفر در دل شب ..........

یک نفر در دل خاک ...........

یک نفر همدم خوشبختی هاست ..........

یک نفر همسفر سختی هاست ..........

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ...........

ما همه هم سفریم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت16:6توسط مهرنوش | |

  

خدای را بسی شاکرم که از روی کرم پدر مادری فداکار نصیبم ساخته آنان که وجودم برایشان همه رنج بود و وجودشان برایم همه مهر توانشان رفت تا به توانایی برسم و رویشان سفید گشت تا رویم سپید بماند آنان که فروغ نگاهشان گرمی کلامشان و روشنی رویشانم سرمایه های جاودانی زندگی من است آنان که راستی قامتم در شکستی قامتشان تجلی یافت

والدینی که بودنشان تاج افتخاریست بر سرم و نامشان دلیلیست بر بودنم چرا که این دو وجود پس از پروردگار مایه هستی ام بوده اند

اینک در برابر وجود گرامیشان زانوی ادب بر زمین می زنم و با دلی مملو از عشق محبت و خضوع بر دستشان بوسه می زنم ،حال این برگ سبزیست تحفه درویش تقدیم آنان .............       

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت15:29توسط مهرنوش | |

642442s5am4b2ugx.gif

 

 

683160hsjdvlm9pc.gif تولد .... تولد ... تولدت مبارک 683160hsjdvlm9pc.gif

683158xrji3b6lpi.gif مبارک .....مبارک ....تولدت مبارک 683158xrji3b6lpi.gif

683162ioxu4lzjfk.gif بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی 683162ioxu4lzjfk.gif

 

 

 

 

1053787qd8db5o29l.gif

 

  314145giilrjenft.gif

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت19:56توسط ستاره | |

 

        هميشه مي گريختم
ميان كلمه هاي تكراري قديمي
 و سروصداهاي بيهوده
از زمان مي گريختم
به درون خود
سفر مي كردم ودورمي شدم
اما اين بار
پيش از آنكه بگريزم
ستاره اي روي دست من افتاد
ستاره اي كه به خاطر من
از آسمان جدا شده بود
ستاره
باعث زندگي من بود
وباعث مرگ
ستاره روي دست من به خواب رفته بود
همچون گنج رازهاي كودكي
و من
با ستاره بر دستم
نمي توانم جاي دوري بگريزم
.

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت22:11توسط مهرنوش | |

قلب من و تو

سلام خیلی وقت بود که دیگه نمیومدم چیزی بنویسم میخوام از امروز بگم

امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود

از صبح که از خواب بلند شدم احساس خیلی خوبی داشتم ساعت 7:30رفتم ترمینال واومدم خونه تا رسیدم رفتم توی کلوپ اتفاقی با یه دختر خوب آشنا شدم اسمش ستاره هست

همیشه دوستام میگفتن تو توی آسمون ستاره داری اگه داری به آسمون نگاه کنو بگو کدوم ستاره توست ولی آدم نمیتونه این کارو بکنه چون تو آسمون یه آلمه ستاره هستو اگه شب یکیشو انتخاب کنی فردا صبحش اونو گم کردی

اما امروز من یه ستاره پیدا کردم که هیچ وقت گمش نمی کنم و اونم آبجی ستارمه

من 21 شهریور تولدمه و این بهترین هذیه ایه که خدا بهم داده

(ستاره جون دوست دارم وهمیشه برات آرزوی سلامتی می کنم)

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت21:50توسط مهرنوش | |

ای خدای مهربون بهم کمک کن

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت12:16توسط مهرنوش | |

حرف راباید زد !

 

درد را باید گفت !

 

سخن از مهر من و جور تو نیست

 

سخن از متلاشی شدن دوستی است

 

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

آشنایی با شعور ؟!

 

و جدایی با درد ؟!

 

و نشستن در بهت و فراموشی

 

یا غرق غرور ؟!

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت22:4توسط مهرنوش | |

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت17:53توسط مهرنوش | |

GN

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت17:50توسط مهرنوش | |

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت0:31توسط مهرنوش | |

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت0:19توسط مهرنوش | |

 

 

هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیچکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه

آخه می ترسه که با من ، با دل من دربه در شه

هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه

هیچکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته

هیچکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته

  آخه تو کلبه سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمی شه

   می دونم اگه تا لحظه مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت20:23توسط مهرنوش | |

بازم سلام

ممنون از همه کسانی که واسم دعا کردن ولی مثل این که من همیشه باید دلم بشکنه ولی هیچ گله ای نمیکنم هر چی خیر پیش مییاد  

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت18:29توسط مهرنوش | |

سلام بچه ها دلم میخواد این روزا حسابی واسم دعا کنین

اگه این لطف رو در حقم کنید ممنون میشم

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت11:49توسط مهرنوش | |

غرور

خیلی سخته که غرورت به خاطر یه نفر بشکنه،خيلي سخته كه همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي اما اون بگه:ديگه فراموش كن...خيلي سخته كه دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني ... خيلي سخته كه يه عمر با خيال يه نفر زندگي كني اما وقتي فهميد عاشقشي بره و پشت سرش هم نگاه نكنه...چند روز پيش داشتم با خودم فكر مي كردم عجب دنياي شير تو شيريه...يه روز دلت واسه يكي پر مي زنه،از فكرش شب وروزتو نمي فهمي...از حس عشقي كه بهش پيدا كردي خفه ميشي ،به خاطرش به هزار بدبختي تن مي دي...زندگيتو فقط در اون خلاصه مي كني،يه روز كه از دستش مي دي اول بهت زده مي شي... بعد زار مي زني...گريه مي كني،عين ديوونه ها به در وديوار مي زني... بعدعصباني مي شي...واسش خط ونشون مي كشي هركاري مي كني كه اين رابطه خراب نشه...اما نمي شه وتو مي موني وخودت وتنهاييت ويه دل زخم خورده ويه روح آسيب ديده...با كلي خاطره ودرد.يه روز بعدش حس مي كني يكي ديگه اومده توزندگيت،بي اونكه بفهمي يا بخواي باهاش انس مي گيري...يواش يواش جديده جايگزين قديميه مي شه!البته هنوزم گهگاهي ياد اون گذشته ها مي افتي ولي فقط يه آه مي كشي و ممكنه چندتا قطره اشكم بريزي اما به مرور زمان ديگه دفتر قديميه رو مي بندي...ومي ذاريش توصندوقچه خاطراتت،حتي  اگه برحسب تصادفم ببينيش يا باهاش برخورد كني...ديگه هيچي آزارت نمي ده،ديگه ضربان قلبت تند نمي شه...ديگه دستات نمي لرزه،الان فقط يه حس داري...به خودت مي خندي كه عجب احمقي بودم كه وقتي رفت اون طوري ديوونه شدم...اما مي دوني رفيق؟؟اين رسم زندگيه...يه رسم زشت وسنگدل...تا قيام قيامت!

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت11:59توسط مهرنوش | |